یه روز وقتی داشتم کمدم رو مرتب می کردم , به چیز عجیبی برخورد کردم...دفتری که وقتی بچه بودم مادرم شعر هایی که می گفتم توش یادداشت می کرد! خودم تا این موقع خبر نداشتم که تو بچگی استعداد شعر گفتن داشتم!! دفترچه رو باز کردم. خیلی وقت بود انقدر از ته دل نخندیده بودم!! شعر های عجیب و غریب که نه قافیه داشتند و نه وزن! یه جورایی شعر سپید اند!! من رو یاد خاطرات بچگیم انداختند...واقعا که هر چقدر بزرگ می شیم زندگی رو به خودمون سخت تر می گیریم. یاد شرینیاشون بخیر...
یه چند تا از اون ها رو اینحا می نویسم. البته اگه جایی کمی گنگ باشه توضیح خواهم داد!
گلها رو دوست می داشتم
ولی درخت ها رو دیدم خوشحال شدم
پارک رفتم ولی بابا نیومد.
مادرمو بوس می کردم
وقتی نشستم یه گربه دیدم
یه عباس آقا رو دیدم بهش سلام کردم
(این عباس آقا که نوشتم یکی از هم محلی هامونه که تو بچگی ازش خیلی می ترسیدم چون رفتاراش واقعا ترسناک بود )
ارگ می زدم
تابلو دیدهم (دیدم ) نوشته خانه فرهنگ گلها *
گلها رو موچ می کردم. پله ها می رفتم
اجازه می دهی من بروم استخر ؟!
چراغ رو دیدم. درختا با هم جنگ می کردند !
یک شنبه شب ۹/۷/۷۴
امید.م

* ( خانه فرهنگ گلها فرهنگسرایی بود که مادرم زمانی مدیر اونجا بود و اکثر اوقات من هم در اونجا بودم )
شاید این متن مثلا شعر برای دوستان خیلی بی معنی (البته اونقدرم نه!) و تهی از آرایه و ارزش ادبی باشه ولی برای من بسیار با ارزش هستند و خاطره های زیادی ازشون دارم...
***
من تا این زمان هنوز موفق به خرید دوربین خوبی نشدم و فکر نمی کنم بتونم امسال با دوربین کار کنم چون واقعا داره سرم شلوغ می شه! حتی فرصت رسیدگی به وبلاگم رو هم ندارم! خودتون که بهتر می دونید...کنکور و هزار آرزو!!!
شاید کمی ماهیت فوتوبلاگ عوض شه...شاید مطلب های عجیب غریب...!
عکاس : م. مزرعتی (پدرم)
دوربین : Nikon Coolplix 8800

من بدین گونه نمی خواهم مرگ
من بدین گونه نمی خواهم زیست
من نمی خواهم این تلخ درنگ
من نمی خواهم خاموش گریست ...
سال ۸۶ هم مثل برگ و باد خزون شد و جای خودش رو به شکوفه های تر و تازه ای داد که سال ۸۷ با خودش اورده بود! شاعر نیستم که جمله های قشنگ قشنگ بگم پس می ریم سر اصل مطلب...
عیدتون مبارک ![]()
ما هم مثل بقیه تو ایام عید بیکار نشستیم و به یه مسافرت طولانی مدت رفتیم که اتفاق های زیادی هم برامون تو این مدت افتاد...که جای مطرح کردن اون ها اینجا نیست! در جریان سفر به سرم زد که دوربین رو بفروشم و دوربین حرفه ای تازه ای بگیرم! بنابراین موقعیت مناسبی پیدا شد و من در حال حاضر بی دوربین هستم...!! اما با هر دوربینی که تونستم عکس گرفتم و نگذاشتم موقعیت هایی قشنگی از دست برن.من یکی از عکس هام رو که از همه زیبا تر بود پسندیدم و در پایین قرار دادم.دوتا عکس دیگه حاصل عکاسی پدرم و خاله ام هستن. عکس های بعدی رو سر فرصت در قسمت های بعدی قرار می دم.اگه آرشیو عکس هام تموم شد ممکنه فوتوبلاگ تا چند وقت دست نخورده باقی بمونه تا یه دوربین خوب گیرم بیاد...
سال خوبی داشته باشید...

عکاس:خودم!
مکان: روستای پالنگان
دوربین: کاسیو - نیمه حرفه ای - ۵ مگاپیکسل

عکاس: م جعفری (خاله ام)
مکان: روستای پالنگان
دوربین: کاسیو نیمه حرفه ای - ۵ مگاپیکسل

عکاس : م.مزرعتی (پدرم)
مکان:پارک جنگلی آبیدر (شمال سنندج)
دوربین: خدابیامرز سونی خودم!